سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت
اینک من ، بهین فرزند دریاها
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را
نبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد
ولی پیر دروگرگفت با لبخندی افسرده
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا
غریو از تشنگان برخاست
باران است ... هی ! باران
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را
تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد
می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را
ولی باران نمی آمد
پس چرا باران نمی اید ؟
نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم
ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا
ولی باران نمی آمد
پس چرا باران نمی اید ؟
سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
ایا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهر آگین
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد
ادامه مطلب
شده داستان ِ وبلاگ دانشجویان جهاد دانشگاهی سمنان !!
امروز که بازدید می کنی نوشته ۲۳ نظر(هر ۲۳ تاشو میخونی)، فردا که نگاه می کنی ۱۷ تا نظر هست. توی نظرات حرف رکیکی هم رد و بدل نمی شه که مثلاً بگیم اون نظرات حذف شده... فقط میمونه یه چیز! اونم اینه که دانشجویی که مطلب رو نوشته هر چند وقت یه بار به نظرات سر میزنه و از روی بیکاری شروع به دستکاری نظرات می کنه و چون بهانه ای پیدا نمیکنه ، نظراتی رو که کمتر" به به" و "چهچه" کردند رو حذف میکنه . به عبارت بهتر حس مدیریت خودش رو بر مطلب، با سوء استفاده از نظرات دیگران و دستکاری آنها ارضا می کنه ...
حالا تصور کنید این دانشجو (کلاً امثال این دانشجوها) از اینکه مسئولان دانشگاه یا مملکت به نظرش اهمیت نمیدن شاکی میشه و بد و بیراه میگه.
پیشنهاد میکنم شما که اعتقادی به نظرات دیگران ندارین قسمت نظرات را حذف کنید...
این روزها با هرکه دوست میشوم
احساس میکنم آنقدر با هم دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است ...
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسهای میسازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی ها
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود میخواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسهای میسازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذراند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطرهها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید، "هرگز"
و به آسانی ،همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتنٍ از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل سبز
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شدهایم
درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسهای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
این مدار قابلیت ارسال همزمان صوت و تصویر را داراست و دارای دو ورودی مجزا برای صدا و تصویر می باشد. شما می توانید خروجی یک دوربین را به این مدار...
ادامه مطلب
شب ازکار توانفرسای روزانه، بسوی کلبه ی خویش ، پا را می نهم درپیش....
و اشکی گرم بررخسارسردم نقش میبندد...
زمان آبستن سرمای جانسوزیست!
زغربال هوا بردامن شب نقره میبارد...
خیابانهای پرجوش وخروش شهر، خاموش است!
تنم را خستگی با پتک میکوبد...
سرم را درگریبان کرده ام پنهان که از سرمای جانسوززمستان درامان باشد!
"زنی هرجایی" اندر انتظار عابری خود را بهرسو می کشاند با تنی رنجور....
شاید درچنین ساعات شب مرد هوسبازی بدام افتد و او را با پشیزی چند درآغوش خود گیرد...
پس آنگه لقمه ی نانی بدست آرد.....شکم را ازعزای بی غذایی ها رها سازد...
بسم الله الرحمن الرحيم
انالله و انا اليه راجعون
اينجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصيت ميكنم:
کفن و دفن
ماده ۱ - پيكرم با رعايت تمامي شعائر مذهبي به خاك سپرده شود. نماز ميت اقامه شود و از عر زدن بالاي كفن باز شدهام دريغ نشود. از اين كارهايي كه توي قبر ميكنند اعم از شانه تكان دادن و به پهلو خواباندن و ورد خواندن توي گوش كلهم انجام شود.
ماده ۲ - مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال و الخ با رعايت تمام جزئيات و دعوت از یک فسیل ارزان قیمت جهت سخنرانی در وصف خدمات من به کارگران، در مسجد برگزار شود.
تبصره یک: از اين مسجدهايي كه مراسم را با ميز و صندلي برگزار ميكنند نباشد. قشنگ هياتي كنار هم بنشينند و چاي و خرمايشان را بخورند.
تبصره دو: برای سخنرانی دکتر ف.ر را پیشنهاد می کنم.
ماده ۳ - شام و نهار مراسم ها بنا به صلاحديد پدرم باشد. اصراري ندارم.
تبصره یک: اگر تصميم به غذا دادن گرفته شد مرغ نباشد كه يكي سينه بخواهد و يكي ران و خلاصه پسرها با اين حرفها وسط مراسم عزای من خودشان را خراب كنند و كركر بخندند. كباب كوبيده بدهيد و عزيز مراقب باشد دخترها هره كره نكنند.
تبصره دو: سهم بچهها را كامل بدهيد.
ماده ۴ - من را در امامزاده ج دفن كنيد. اگر امامزاده ج جا نداشت هر جا غير از بهشت زهرا. با اين قبرهاي سري دوزي شده بهشت زهرا كه شبيه كارخانه تدفين است و مرده ها شبيه مواد خام توليدش هستند حال نمی کنم.
ماده ۵ - واضح است كه مواد بالا تماما جهت جلب رضايت خاطر والدينم است. آنها ميتوانند در هر كدام از اين مواد دخل و تصرف كنند.
تبصره یک: اگر آنها آنقدر از خودگذشته بودند كه عميقا دلشان بخواهد بنا به اعتقاد من با جنازهام رفتار كنند عرض مي كنم كه اصولا اهميتي ندارد. ميتوانند هربلايي سر جنازهام بياورند جز اينكه مثل قرتيها بسوزانندش.
تبصره دو: بد نيست به گزينه اهدا به باغ وحش پارك ارم جهت سير كردن شيرهاي گرسنه هم فكر شود.
ماده ۶ - اگر «م» در تمامي مراسمها در صف مقدم نبود تبصره یک ماده 7 و همچنین ماده 10 اجرا نشوند.
ارث
ماده ۷ - تمام چيز مثقال اموالم در اولين فرصت فروخته شود و به مصرف مسافرت و خوشگذراني والدينم برسد. در واقع من در تمام این سالها فقط به این دلیل مستقل نشدم که شرایط عیاشی در خانه پدری مهیا بود و با توجه به اینکه می دانم کارهای من با اعتقادات والدینم نمی خواند از طریق این ارث می خواهم عامدا «ندید گرفتنشان» را جبران کنم.
تبصره يك: اگر والدينم مكه، كربلا، نجف و كلا مكانهاي مذهبي را براي خوشگذراني انتخاب كردند بدون سئوال و جواب و گوش دادن به توجيهاتشان پس گرفته و به «م» برسد تا او عياشي كند.
تبصره دو: اگر او هم ور حاج جبارش ورم كرد و خواست سرمايهگذاري كند سهمم به مصرف گربههاي بي خانمان شهر تهران برسد. (منظور اين است كه با اموال من سرمايهگذاري دنيوي و اخروي نشود. فيالمجلس در راه عيش و نوش به جريان بيافتد.)
تبصره سه: «م» خباثت را كنار بگذارد و به جاي فراهم كردن شرايط اجراي تبصره اول به پدرم ياد بدهد كه عياشي فقط كباب باد زدن توي باغ نيست. مي تواند تا قبل از عملي شدن پيش برود و در صورت نياز او را با آق رضا كرجي آشنا كند.
ماده ۸ - عينكم به خانم «س» برسد كه در زمان زنده بودنم دهنم را زد بسكه پرسيد چند خريدي و از كجا و آيا قسطي هم ميشود.
تبصره: در صورتي كه عرضه نداشت آقاي «ع» ساده دل را براي ازدواج متقاعد كند بهتر است برود بميرد، مثل حالاي من. عينكم هم به همان مصرفي كه در تبصره دوم ماده ۷ آمده برسد.
ماده ۹ - كتابخانهام به همسر آقاي «الف-م» برسد كه رندانه عاشق تير و تختهاش شد بيآنكه به كتابهايم توجهي نشان بدهد و حتي گفت «چه چيزهايي ميشود توش چيد» و وقتي من گفتم كريستال؟ چشمهايش برق زدند.
ماده ۱۰ - كتابها، فيلمها و تمامي وسايل اتاقم به «م» برسد. به اين شروط:
بند يك: پس از مرگم او اولين نفري باشد كه وارد اتاقم بشود و تمام گوشه موشهها را خوب نگاه كند كه گندي به جا نگذاشته باشم.
بند دو: چون هيچ ضمانتي وجود ندارد مراما قول بدهد كه حافظه كامپيوترم را بپكاند يا لااقل فايلهاي عكس بندگان خدا را پاك كند. هر چند ميدانم آخر سر كمپلت ميفروشد به يك نوجوان حـ.شري.
بند سه: لوازم بهداشتي كه توي جعبهاي در كمدم قرار دارد را يا به مصرف برساند و يا به هر ترتيب از آن خانه دور كند.
بند چهار: نرود توي مايههاي «رفيق از دست داده» تا از مرگ من نردباني بسازد براي تور كردم مادام خ. در این صورت مش قل و زمبه است.
بند پنج: سیم کارتم را بفروشد و با پولش يك حال مختصري به آقاي «م-موتورساز» بدهد كه زندگي را براي جفتمان هدفدار كرد.
بند شش: بيخيال سهمش از اين دوربينه بشود و آن را يك جوري برساند به بيچارههايي كه جلوي در سينما زار ميزنند و فكر ميكنند تنها دليل فيلم نساختنشان نداشتن امكانات است. مخصوصا براي خنده برساند به دست اينهايي كه قصد دارند يك فيلم عرفاني مدرن بسازند. اينهايي كه در ادبيات بيضايي را ميپرستند و مونولوگ آخر گرگدن يونسكو را حفظ كردهاند. خودش ميداند.
ماده ۱۱ - سطل فلزي فيلتر سيگارهايم به مادرم برسد بسكه تا دو روز خانه نبودم برش داشت و تغيير كاربري داد.
ماده ۱۲ - فندكهاي روميزي درشكهاي، شيري، اسبي و سماوري را كه الف در سفرهاي مختلف برايم سوقاتي آورد به اضافه تمام جاسيگاريهايم به آقاي «م-شيرازي» برسد. به پاس يك عمر كام سنگين گرفتن از وينستون قرمز.
باقيات الصالحات
ماده ۱۳ - هر چند ميدانم تا هفت هشت نسل بعد از من كتابهايم به درد هيچ كدام از اعضاي آن خانواده نميخورد اما مثل آقاي صفار درباره اثرات مخرب اين كتابها هشدار میدهم و توصيه ميكنم اگر به هر دليلي ماده ۱۰ اجرا نشد كتابها را يكجا به بزخرهاي ميدان انقلاب بفروشيد. درباره تبعات عدم اجراي اين بند همينقدر عرض كنم كه بچه اصولا حاليش نيست. فكر ميكند هرچيزي را كه بشود خواند بايد خواند. مثلا من به طور اتفاقي فارسي خواندن را با «داستان راستان» علامه شهيد دكتر و الخ مرتضي مطهري شروع كردم و كار به جايي رسيد كه در طول زندگي پرخير و بركتم دهن تك تكتان را آسفالت نمودم. حالا فرض كنيد بچهاي خواندن را با كافكاي دايي جون مرحوم شروع كند. خودتان تهش را حدس بزنيد.
ماده ۱۴ - براي نسلهاي بعدي مخصوصا بچههاي احتمالي خواهرهايم از چاخان درباره شخصيت علمي-ادبي-فرهنگي-هنري دايي جون مرحوم كم نگذاريد. يك طوری پروپاگاندا كنيد كه بچه خيال برش دارد «ببيني چي بوده». براي روحيهشان خوب است. در مورد ما كه جواب داد.
تبصره: روزنامههاي ۱۷-۱۸ سالگيام را به گمانم مادرم قايم كرده. براي آنكه بچه به محض آنكه به سن عقل رسيد متوجه تبليغات نشود بهتر است معدوم شوند و كلا اسمم را هم بهشان كج و كوج بگوييد چون ميتوانند با يك سرچ ساده در گوگل كل زندگیام را بخوانند و آنوقت دستتان رو می شود. بهتر است یک چیزهای کلی در مورد اینکه فلانی چه قله هایی را فتح کرد و خلاصه ابر مردی بود بگویید و وارد جزئیات نشوید.
ماده 15 - اگر بعد از مرگم زنی ادعا کرد از من بچه ای دارد به فرزندی قبولش کنید. چون اولا زندگی جنسی بی نظمی داشتم و اصلا بعید نیست راست گفته باشد. دوما. بگیریم صدی نود دروغ می گوید. خب. مگر من نباید نسلتان را ادامه می دادم؟ ایناهش!
تبصره: اگر بچه دختر بود بگویید فلانی مشکلاتی داشته که اساسا بچه دار نمی شده. مدارک پزشکی اش را هم اگر دادگاه خواست می سپارم آقای دکتر ه جور کند.
خیرات
ماده 16 - چند سال پیش در یکی از این شهرهای جنوبی برای کاری رفته بودم. پرواز برگشتم ساعت شش بود و من از هفت صبح تا چهار بعدازظهر توی شهر سگدو زده می زدم و تازه کارم تمام شده بود. فقط هزارتومن پول توی جیبم بود که باید کرایه ماشین میدادم تا فرودگاه و کارت بانک اداره ای که برایش به سفر آمده بودم را هم توی کیفم جاگذاشته بودم. خلاصه گرسنه بودم و نفهمیدم چطور شد که یکهو دیدم یک سینی پر از نان و پنیر و خرمای ساندیچی جلویم ظاهر شد. به طرز خطرناکی چسبید آنچنان که کم مانده بود شهادتین را بگویم و به راه راست بازگردم و بروم آن دنیا و شفاعت مرحومی که برایش خیرات داده بودند را بکنم. از همین چیزها خیرات کنید.
حق الناس
ماده 17 - قرضی ندارم و طلبم هم از بیچاره هایی است که شرم می کنید وصولش کنید. کلا بی خیال.
ادامه مطلب
تنها جنايتي كه مي توانيم درحق زندگي خود بكنيم خودكشي نيست
تعمد در بيهوده سپري كردن آن است.
(سندباد.پاتوق گورکنها)
استاد ۷ سال به شاگردانش درس داده بود و امروز نوبت امتحان بود.
نوبت آخرين شاگرد بود.
استاداز شاگرد پرسيد: خوب حاصل ۷ سال چی بود؟؟
شاگرد به چشمان استاد خيره شد و مدت طولانی ساکت بود و در اين مدت استاد مرتب چوب کوچک را به شلوار خود ميکوبيد.
اما شاگرد آسوده و آرام بود و فقط نگاه ميکرد.
استاد دوباره پرسيد.
اين بار شاگرد اندکی لپهايش را به درون کشيد و تف کرد تو صورت استاد و همونطور آرام ايستاد.
استاد کشيده ای محکم زد.
چی ياد گرفتی؟
شاگرد دوباره تف کرد.
کشيده ای ديگر.
احمق چی ياد گرفتی؟
تفی ديگر.
کشيده ايديگر.
نه استاد تکان ميخورد نه شاگرد
اين بار استاد با حرکت سر پرسيد.
و شاگرد تفی ديگر انداخت.
بعد از کشيده استاد گفت: تو مثل يک گوساله هستی.
چی ياد گرفتی؟
در جواب شاگرد باز تف کرد تو صورت استاد.
کشيده
تف
کشيده
تف
کشيده.
جای هفت کشيده در صورت شاگرد آتشی ساخته بود اما هفت تف شاگرد آتش استاد را شعله ور کرده بود.
شاگرد آرام گفت: چيزه از تو ياد نگرفتم.
يعنی چه؟
در تمام سالها احمق ترين و کم کار ترين آدم خودت بودی استاد.
چرا اين حرف رو ميزنی؟؟
خودت تو اين هفت سال چی ياد گرفتی؟؟
......
......
خب.
در تمام اين هفت سال من تو سياهی تخته کلاس دنيای هيچ رو ديدم.
و اينکه تو فکر ميکنی داری ما رو آموزش ميدی اما در واقع ريشه همه گرفتاريها خودت هستی.
در اين لحظه استاد صدای عجيبی توليد کرد.
شاگرد گفت: ميدانم مفهوم اين صدا چيه.
اين يعنی من از اينجا زنده بيرون نميرم.
همين موقع صدای زوزه کفتاری از دور شنيده شد اما ديگر صدايی نيامد.
شاگرد گفت: ميدونم که نزديک شدن.
و در همين لحظه اسلحه ای از زير کتش بيرون کشيد و به سينه خود شليک کرد.
به استاد گفت: تورا نميکشم چون از اين کفتارها بدتری.
چون تو ميفهمی و اين کار رو انجام ميدی.
بهتر روزی به دست همين کفتارها بميری.
شاگرد مرد.
اما کفتارها پشت پرچين بودند و با اشاره استاد تمام شاگردان را دريدند.
استاد برگشت و خود را برای شاگردان جديد آماده کرد.
صد ابله به دنیا میاید
وبه ازای هر عاقل که می میرد
صد عاشق .
کجاست بام بلندی
ونردبان بلندی
که برشود ، و بماند بلند برسر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری
" هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت "
گرگ اعتراض کرد : من به این حرف معتقد نیستم . فکر میکنم زن زیبا و خوشمزه ای بود.
نتیجه ی اخلاقی : ذائقه ها فرق می کنند.
از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را ساختند
بعد ، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت
قرن ها از مرگ " آدم " هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
روزگار مرگ انسانیت است....
در میانِ مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگِ محبت ، مرگِ عشق
گفتگو از مرگِ انسانیت است ...
ريچارد داوکينز در کتابش با نام «توهم خدا» ، خداوند را به عنوان
دشمن قسم خورده خود برگزيده است. اميدوارم خداوند اين
کار را درباره داوکينز نکند.
(از همون قبلی)
من كه تو اين قحطيه فيلم كمدي كلي حال مي كنم. همون اول كه راننده تو اون ازدحام در رو مي بنده تا پولا رو جمع كنه متلكا شروع مي شه يكي صدا در مياره ، يكي داد مي زنه. تو راه هم كه ديگه تازه هر كسي هم تيمي خودشو پيدا مي كنه ،يكي از اون سر اتوبوس مي گه بلوتوث بفرست ، يكي مي گه پولمو بده مي خوام پياده شم . اما واقعا" قشري كه زير زمين تهران هستند رو مي شه ديد، منظورم از "زيرزمين"همون زيرزمين معموليه ها: يه جايي زير ساختمون . قشري كه صبحها تو تاريكي مي رن تو زيرزمينهاي تهران، خياطي ها و سراهاي بازار، كارگاههاي كوچيك و
شب برمي گردن به حومه . اين قشر رو ما واقعا" به يك دليل ساده نمي بينيم :
تو تاريكي مي رن و تو تاريكي ميان. من فكر مي كردم اين طبقه كم شدن اما واقعا"
برعكس اينه . البته اگه شبها نمي تونين سوار اين اتوبوس بشين ،جمعه ها بعد ازظهر هم مي تونيد يه سر به ميدون امام حسين بزنيد تا آدمهاي زير زميني اي رو ببينيد كه به وسيله ي راديو تلويزيون به مركز وصلند ؛هر چند وقت يكبار بيرون ميان
به احمدي نژاد راي مي دن و دوباره ميرن اون زير.
" وقتی لباس سربازی تنته، عملأ نامريی هستی! تو خيابون که راه ميری دقت کن، هيشکی تو چشمات نگاه نميکنه. کاملأ نگاه ملّت از تو تنت انگار رد ميشه! خيلی جالبه... حقيقتش جز پارسال که دختره تو بلوار از دور که منو ديد رفت اون طرف بلوار، هيچ کس ديگه اي وجود منو به عنوان يه سرباز به روی مبارک خودش نياورده. حاضرم لباس سربازيمو به هرکی که بخواد تجربه نامريی شدن رو امتحان کنه، قرض بدم."
- میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
- جونم بپرس
- منم دوتا میبینی؟
- آره
- خوب... کدوممونو بیشتر دوست داری ؟!!!...
(این سوال و جوابها در مکانها و زمانهای مختلف اتفاق میفته ومن چندسال پیش توی یه سایتی دیدم که یادم نیست کدوم سایت بود... )

